تبليغاتX
هجاي ذهن
 

خدایا وحشت تنهایم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم روا نیست......

 

 شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت......

 

 به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

به غیر از اشک غم در دفترم نیست.....

 

 بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز......

 

 دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می‌زند مشت

بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاییم کشت....

 

|+| نوشته شده توسط مرداب در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 

رنگ سال گذشته را دارد، همه لحظه‌هاي امسالم

سيصد و شصت و پنج حسرت را، همچنان مي‌كشم به دنبالم

 

 

|+| نوشته شده توسط مرداب در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 من کیم؟

من كيم ؟

           نقش حبابي روي آب

قايقي افتاده در دست سراب

 

من كيم ؟

           تصوير گنگ زندگي

عكس مرگ خنده ها در زير قاب

 

من كيم ؟

           گم كرده راهي در ظلام

خسته اي چشم انتظار آفتاب

 

من كيم ؟

           افسانه اي افسون شده

فصل غم آلوده اي از يك كتاب

 

 من كيم ؟

           آشفته حالي مضطرب

تشنه اي در شوره‌زار التهاب

 

من كيم ؟

           بيمار عشق آتشين

بي‌طبيب افتاده‌اي در رختخواب

 

من كيم ؟

           حسرت كشي حيرت نصيب

 بي‌جوابي در دو  راه انتخاب ...............!

|+| نوشته شده توسط مرداب در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

 

حالا راه تو دوره

دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می‌دیدی

زندگیم چه سوت و کوره

 

آسمون از غم دوریت

حالا روز و شب می‌باره

دیگه تو ذهن خیابون

منو تنها جا می‌ذاره

 

خاطره مثل یه پیچک

می‌پیچه رو تن خسته‌م

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم

دل به خلوت تو بستم

|+| نوشته شده توسط مرداب در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 

خوش به حال کسایی که می تونن فراموش کنن و دلشون تنگ نمیشه

افسوس، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست

|+| نوشته شده توسط مرداب در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 

*****

همه كس نصيب دارد ز نشاط و شادي اما

به من غريب مسكين غم بي‌حساب دادي

*****

|+| نوشته شده توسط مرداب در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 

مي‌خواهم بميرم
نه اينكه قلبم از كار بايستد
و تنم سرد شود
و با خاك يكسان شوم
مي‌خواهم بميرم
نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد
و هيچ خورشيدي بر من نتابد
و از ديدن ماه و ستارگان
كور باشم
مي‌خواهم به مرگي كاملاً غير عادي بميرم
مرگي شبيه بخار شدن آب
غروب خورشيد
ابري شدن آسمان
مي‌خواهم نيست شوم
تا در دنياي ديگر ظاهر شوم
دنيايي كه هنوز آن را نناميده‌ام
دنيايي كه مزة آن را كاملاً نچشيده‌ام
دنيايي شبيه عالم خيال
دنيايي كه در آن، من عادي باشم

دنيايي كه در آن، همه چيز عادي باشد

|+| نوشته شده توسط مرداب در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 دلتنگي

دلم گرفته

درست مثل لك‌لكي

                   كه بال‌هايش را براي كوچ امتحان مي‌كند

دلم گرفته و مي‌دانم

اين هواپيما هيچ وقت

بر درياچه‌اي فرود نمي‌آيد

دلم گرفته و

باز نمي‌شود

در اين قوطي

.

.

.

سرانجام

قرص‌ها را خواهم خورد

|+| نوشته شده توسط مرداب در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  |
 دلم گرفته (علي صالحي)

دلم گرفته آسمون

نمی‌تونم گریه کنم

شکنجه می‌شم از خودم

نمی‌تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه‌ها

رو سینه‌ي من اومده

آخ داره باورم میشه

خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون

از خودتو خسته‌ترم

تو روزگار بی‌کسی

یه عمره که در‌به‌درم

حتی صدای نفسم

میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن

یه کولبار شب بسم

دلم گرفته آسمون

یکم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار

یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می‌گیرن

عقربه‌های ساعتم

برگه‌ي تقویم می‌کُنه

لحضه به لحضه لعنتم

آهای زمین

یه لحضه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره

یه آدم شکسته تن

 

|+| نوشته شده توسط مرداب در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 سادگي
هميشه سبز مي‌خشكد
هميشه ساده مي‌بازد
هميشه لشكر اندوه
به قلب ساده مي‌تازد

من آن سبزم كه رستن را
تو آخر بردي از يادم
چه ساده هستي خود را
به باد سادگي دادم

به پاس سادگي در عشق
درون خود شكستم زود
دريغا سهم من از عشق
قفس با حجم كوچك بود

درونم ملتهب از عشق
برونم چهره‌اي دم‌سرد
ولي از عشق باختن را
غرور من مرمت كرد

به‌غير از «دوستت دارم»
به لب حرفي نشد جاري
ولي غافل كه تو خنجر
درون آستين داري

طلوع اولين ديدار
غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت
حديث پشت و خنجر بود


به پاس سادگي در عشق
درون خود شكستم زود
دريغا سهم من از عشق
قفس با حجم كوچك بود

|+| نوشته شده توسط مرداب در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا