![]() |
![]() |
|
| سکوت کویر ذهنم را هجا میکنم |
|
خوب یادم هست پناهم شانه های تو یادت هست خوب یادم هست دنیایم فقط دو تا چشمانت بود یادت هست .................... حیف تو ندانستی حیف که تو نخواستی همچون بره ای بی چون وچرا عاشق تو باشم خلسه ی عشقم را مبدل به خراب آبادی کرده واژه های تو همیشه رنگ انتقاد بوی سر زنش وعطر شکستن غرورساده دلم در نگاه قیاست نمایان بود تو را هرروز به نماز میایستادم و از واژه های نمدار خالی از مهرت وضو اختیار میکردم شاید که مهرت فقط مهر شود و دور از هر نوع اما واگر اما چرا هرگز طلوع خورشید سر زمین عشق ندیدم تا باز هم به نماز بایستم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
دنیا چه عجیب شده . با خودم فکر میکنم چه کسی هستم و در این دنیا جایم کجاست ؟ چرا بعضی ها فقط شعار میدهند و وقتی پای عمل میرسد لرزش در پای عملشان میافتد. همیشه فکر کردم در امورات زندگی این من هستم که مقصرم. درست چندین سال اول زندگی زناشویی که همیشه فکر میکرد م من مقصر اصلی همه ی عصبانیتش هستم. ولی وقتی هر چه بیشتر پیش رفتم دیدم نمیشود همیشه همه ی حرفهای یک انسان و همه ی حرکاتش ایراد داشته باشد .سوالات مکرر ذهنم را مشغول کرده بود تا جایی که بعد از زایمان دوم تغییرات هورمونی وافکار در هم باعث افسردگی بیش از حد من شدند . اوایل نفهمیدم چرا یکباره اینطور شدم ولی زمانی که اطرافیان گفتند چون تو زن صبوری بودی تا به حال دوام آوردئی وگرنه ما خیلی پیش از اینها انتظار چنین روزی را داشتیم .آنجا بود که فهمیدم پس من عملم اشتباه زیادی ندارد به هر حال همه ی انسانها دارای ایرادهایی هستند. دیگر فهمیدم که دیگران نیز متوجه این قضایا هستند . وقتی که با او صحبت میکردم نمیتوانستم قانعش کنم ناگفته نماند که در مورد بحث وحرف زدن ومغلطه کردن کمتر از رهبر های حزب سی اسی نداشته .به قول خودش اهل بحث بود ولی فقط حرف خودش درست ترین بود. به جایی رسیدم که فکر کردم باید آستین را بالا زد وشروع کرد . در این دیار غربت تازه بعد از ۵ سال فهمیدم که باید بروم دنبال زبان این کشور و خودم شوم چرا که تکلیف من در زندگیم مشخص نیست .متاسفانه ازدواجی کردم که چه بخواهم و چه نخواهم باید تا آخر عمر به پایش بسوزم . در ذهنم حک شده بود که زن درشتی هستم که زنیت ندارد و اینکه کمی از ظرافت زنانه بوی نبرده و خیلی چیزهای دیگر که تازه میفهمم همه ی اینها فقط به این دلیل بود که میخواست مرا زیر دستش نگه دارد ............... جالب اینجاست که آقا سال پیش به چت روم رفته بودند و من ساده خودم برایش چت رومی پیدا کردم که ایشون بنویسد وچرت وپرت بگوید تا وقتش بگذرد دیدم شبها تا دیر وقت بیدار است البته ۹ سالی هست که به این عادت دچار شده ولی در پای کامپیوتر فقط مینویسد از شما چه پنهان ساعت ۴ صبح حس کردم مگر میشود ادمیزاد انقدر بحث های سیاسی بکند وتازه انهایی که در این چت روم هستند نیز حوصله ی این بحث ها را داشته باشند بعد از ۱۲ سال زندگی مشترک به یکباره یک فکر شیطانی به سراغم امده که نکند شاید مثل خیلی چیزها شعار باشد خطا نکردنش که بلافاصله از تخت بلند شدم و یکراست رفتم سراغ مونیتور که دیدم بعله چه بحث سی اسی ایشون از خانم میخواهد که بله . خودم راکنترل کردم که بی حرمتی نکنم و سه روز بعد که عازم ایران بودم بعد از خداحافظی به او زنگ زدم وگفتم که من خواندم شما چه بحث سی اسی میکردید وایشون هم مثل همیشه شروع کرد به مغلطه گویی. این یکسال اخیر خیلی چیزها دیدم دوستی های پنهانی ووقتی به او بعد از یکسال گفتم گفت تو داری به من توهین میکنی البته سه مورد را به ایشون توضیح دادم که من دیگر به جنابعالی اعتماد ندارم وایشون در جواب گفت شما وبلاگ دارین و کسانی که برایتان کامنت میگذارند با شما در ارتباط هستند پس فرق انچنانی کار بنده با شما ندارد . مانده ام که بعضی از این اقایون روشن فکر چه جماعتی هستند.................... دیگر از همه چیز خسته شدم خسته ولی از خدا میخواهم مرا در رسیدن به اهدافم کمک کند چون من باید به اهدافم برسم.
|
درآمدبشکن طلسم حادثه را |
|
اصلا از اول راه کج بود یا که نه پی این کلبه عشق پر ترک شاید بود در عبور از نگاهت خشک میگشت زبانم در دهان از عطش عشق تو گامهای کودکانه ام میدوید و قلبم نیز وچه خود را در میان بهشتی خیالی میدیدم مرا بگو چه ساده وبره وار دست به دل گرگ صفت تو سپردم وتو که فقط مرا شکست خرد شدم من دوباره بند زدم خود را از نو ولی حیف دیگر نبود از خود من خبری ولی حیف ................!!!!!!!!!!! از خود من خبری............!!!!! ............ |
|
پرده از هرز گی های افکارم بر میدارم درست مثل گذشته ها ................. نقاب بی نقاب واژه ها را دیگر نمیخواهم هجا کنم فرباد خواهم زد تسخیر ذهنم را در جدال کلمات در کشمکش جملات میرقصم بوی خون هم حتی میگیرد شهر من لابلای کلمات میرقصم در چین وشکن حرفها در نقطه نقطه ی پرگارها این منم که ذهن خود را عریان خواهم کرد ........................ درست مثل گذشته ها همیشه جایی از اعمال من می لنگد از پوشش بی جای ذهنم پرده بر میدارم از افکار هرزه ی ذهنم بی پروا بی چون وچرا زیرا میخواهم خودم باشم درست مثل گذشته ها .................. |
|
روزها گذشتن من با همون چند جمله حرفش دلم خوش بود هر از چند گاهی همو میدیدیم واین اواخر بیشتر شده بود ودل لعنتی من هنوز فرق بین عشق وحرف دیگران رو نمی فهمید تا اینکه بعد سالها که دختر عموی من که خواهر زاده ی ایشون بود یه حرفایی رو از طرف من پیشش گفت واون هم شماره ای داد تا من زنگ بزنم وای از این سنتها وبستن پرو بال دختر ودیوارهای بلند جلوی رویش ساختن وپرو بال دادن به پسرها من ساده تازه اولین باری بود که به یه پسری زنگ میزدم واصلا با پسری به خاطر علاقه ای صحبت میکردم ومتاسفانه نه بلد بودم نه میدونستم باید چی بگم واتفاقا تحقیر هم شده بودم ولی مثلا عشق که این چیزا سر ش نمیشه گذشت همه ی این سالهای انتظار ورسید روزی که خودش به من زنگ زد وگفت من دارم از ایران میرم ولی تورو تو لیست کسایی قرار دارم که کاندید ازدواجم هستن ولی باز هم من چیز ی نفهمیدم رفت .دو هفته ی بعد از این آشنایی کوتاه رفت . رفت و من بعد از ۲ماه از طریق زن داداشش نامه ای به دریافت کردم ومنم به ادرسی که پشت پاکت نامه بود نامه دادم یکسال تموم واز همه ی حرفهای نگفته ی این چند ساله براش گفتم . از همه ی علاقه و اتفاقها . یکباری هم عید اون سال بهش زنگ زدم خونه ی دوستش و چون خطها شلوغ بو د قطع شد و از شانس بدم به وقت اونها ۵ صبح بود بعد از چند دقیقه ای زنگ زد وگفت چرا اینجا زنگ زدی حالا که زنگ زدی چرا صحبت نکردی اون از اینکه من تو یه خانواده یسنتی بزرگ شدم اطلاع کامل داشت اینکه پدرم با اینکه تو دوران خودش تحصیل کرده بود ولی باز سنتی فکر میکرد به هرحال نمیتونست از من انتظار این رو داشته باشه که من وقتی دوستش گوشی رو ورداشت یه حال وتعارف بکنم وچه میدونم انتظاری که از یه دختر ۱۷ ساله ای که میشه داشت البته ایشون انقدر تو تهران با دخترهای دیگه سر وکار داشت واتفاقا تو حرفش هم این پیدا بود که دخترای شهرستانی امُل هستن ................... واقعا نمیدونم چی منو جذب میکرد گذشت این چند وقته با همه ی حرفا وحدیثها وکوچیک شمردن من نا گفته نمونه اون موقع کهتو ایران بود یه ادم مغروری بود که فقط خودشو قبول داشت ویادمه وقتی یه وقتایی که لجم میگرفت به خودم میگفتم که باهات ازدواج میکنم تا بهتون نشون بدم همچین کسی هم نیستی که فکر میکنی .............. تا اینکه اون موقع سال ۷۳ من ازش خواستگاری کردم .............................
|
|
روزها و هفته ها و ماه ها هم از پی هم میگذشتند. هر سال شاید یک یا دوباری او را میدیدم که اصلا او از حس درونم خبر نداشت و چون بزرگتر میشدم و حر فهای بیشتری در مورد اینکه من رو برای کسی در نظر گرفتند بیشتر به گوشم میرسید و این امیدوارم میکرد فقط از اینکه این چیزها رو میشنیدم روحیه میگرفتم فکر میکردم عشق یعنی همین. آن هم یک طرفه و تازه جرات هم نداری به کسی چیزی بگویی چون امکان اینکه حرفهای نا مربوط بزنند زیاد است .درست یادم نیست میدانم جز او به کسی فکر نمیکردم و هر سال عید یک دفتر جدید میگرفتم و تا اخر سال فقط مینوشتم تا حسم رو لااقل به ان صفحه های سفید منتقل کنم . خواهر زاده اش دختر عموی من بود و من از طریق او میتوانستم در مورد داییش چیز هایی رو بپرسم هرچند ۵ سالی از من کوچیکتر بود ولی حداقل کنجکاوی های کودکانه ام حل میشد. شاید دو سالی بود که او را ندیدم و یکباردر سال ۶۹ بود که او را دیدم. به طور دقیق یادم نیست ولی من با او تو خیالم خوش بودم و حرفهایی که همیشه از اطراف میشنیدم که پدر ومادرش خیلی مایل هستند تا من عروشان شوم . چه خیال خامی وچه ساده بودم ،فکر میکردم چون عاشقش هستم پس همه چیز ها حل شدنی ست و واقعا باورم بر این بود که عشق است اگر میشد با کسی احساس درونی ام را بگویم وتهمت از راه بدر شدن به من نزنند شاید فرق میکرد اما زهی خیال باطل . الان که به گذشته نگاه میکنم خنده ام میگیرد از اینکه چه ساده به قضیه نگاه میکردم و و او را بدون اینکه از لحاظ شخصیتیش بشناسم عاشقش شدم وگریه ام میگیرد از اینکه بدا به حالم که عاقلی نبود که به من بگوید کجای کارم ؟؟. متاسفانه یکی از کسانی که به این علاقه دامن میزد مادر خودم بود دوست داشت او دامادش شود دلیلش را هم نمیدانم شاید به خاطر وضع مالی ... و حالا به حال مادرانی که با کوته نظریشان سهمی در از بین بردن اینده ی فرزندانشان دارندتاسف میخورم . واقعا هنوز نفهمیدم فقط میدانم همیشه جلوی من از اون تعریف میکرد. در کل دختر شلوغ و شیطونی بودم که کافی بود یه سوژه ای ببینم تا آن را به طنز ربط دهم .از کودکی شلوغ بودم و یادم میاید چون مادرم به خاطر مشغله ی زیاد همیشه مرا نزد همسایگان میگذاشت تا مراقبم باشند که مادرم به کار های اقوام پدریم برسد و چون همسایه ها از شیطنت من عاصی میشدند مرا میترساندند .البته نا گفته نماند که کودکی من هم متاسفانه دوران خوبی نبوده . درست ۱۵ سالم بود که از مادرم حلقه اش را گرفتم تا در دستم بگذارم که کسی به خواستگاریم نیاید.تا حدی موفق هم بودم . چون دیدم خواهرم راکه هیچ گونه امادگی برای ازدواج ندارد فقط به این خاطر که سنش دارد بالامیرود شوهرش دادند. من همیشه در فامیل ادم سنت شکنی بودم دلم میخواست خودم تعیین کنم خودم انتخاب کنم . با انکه همیشه پرو بالم را میبستند ولی من تشنه ی بیشتر دانستن بودم و مادرم که میدید نمیتواند جلوی من را بگیرد میگفت دوره ی اخر زمان شده وهمیشه در حال بستن عقاید وافکارم وکارهای من بود. ولی به خدا من فقط میخواستم بیشتر بفهمم که آن طرف این سد یا دیواری که برایم گذاشتن چیست و همینکه خواهرم که آن طور ازدواج کرده ،نکند من هم دچار این سر نوشت شوم و البته اینجای کار را درست فکر کرده بودم . دیگر کم کم بزرگتر میشیدم ولی متاسفانه فقط سنم بالاتر میرفت . من در خانواده ای بزرگ شدم که مادرم زیاد عاقلانه فکر نمیکرد البته در حد توانش هر چی بود انجام میداد ولی عاقلانه نبود متاسفانه مادرم هم دوران کودکی خوبی نداشت بعد از فوت مادربزرگم زمانی که ۴ سالش بود از خانه ی پدری توسط مادر رانده میشود وجایی نداشت جز خانه ی داییش که اونیز متاهل بود ودر واقع یعک نان خور به آنها اضافه شده بود ومادر من وظیفه اش نگهداری از بچه های انها وکار در منزل بود ودر واقع هیچ کودکی نکرده بود. زندگی نا موفق فرزندانش نمونه ی بارز افکار نا عاقلانه اوست و پدری که حتی در مورد ازدواج خواهرم نتوانست نه بگوید چون خواهرم با آن اقا صحبت کرد به این دلیل که صحبت کرده ست (ویا خالی کردن شانه زیر بار مسولیت) پدرم فکر میکرد که اگه این ازدواج سر نگیره دیگه کسی به خواهرم نگاه نمیکنه . دیگه تا این حد سنتی و من یه آدمی بودم که میخواستم از این حدی که برامون گذاشتم بروم اونطرفتر و در واقع فراتر ببینم چه خبره که اینطور برامون سد گذاشتند . یک مادر ساده و سنتی و یک پدر سنتی با اینکه تحصیل کرده بود .بگذریم من همیشه دلم میخواست وارد اجتماع بشوم وارد مردم بشوم ببینم چه خبره چهچیز در فراتر از این محیط خانه وخانواده میگذرد ولی همیشه نه جلوی صورتم بود یا دیوارهای بلند نمیشود، چرا ،نباید ،واسه دختر خوبیت نداره ، این چیزها ولی نمیتوانستم سرِ ِ سرکشم را بکِشم و دلم میخواست بفهمم اطرافم چی میگذره ولی وقتی پر و بالتو ببندند چه میشود کرد ؟ در همان سنین برای خودم در محیط خانه به کارهای هنری میپرداختم تا نیاز مالی به پدر م نداشته باشم چون یک پدر فرهنگی وشش سر عائله و اینکه میخواستم برای اینده ام برنامه ریزی کنم که اگر او با من ازدواج نکرد لا اقل سر بار خانواده نباشم و برای همین باید پولی جمع میکردم تا دوره ی آرایشگری را بگذرانم واتفاقا با چه درد سرهایی این دوران هم طی شد مخالفت پدرو........ دوست داشتم رو پای خودم بیایستم و تا حدودی با اینهمه معذورات موفق هم بودم . درست شهریور ۶۹ بود که اسرای جنگی آزاد میشدند و چون برادر بزرگترش هم در زمان جنگ اسیر شده بود ، ما همه چند روز قبل از ازادی برادرش به منزلشان رفتیم .خیلی رفت و امد بود ودر یکی از همان روزها خودش امد شهرستان و من که چیز ی یا کاری از دستم بر نمیامد جز اینکه ببینمش و نگاهش کنم و اگر هم او نادانسته نگاهم میکرد بدون اینکه از دلم خبری داشته باشه برام جالب و خوشایند بود . یادم می اید در یکی از همان روزها نزدیک غروب بود رو ی پله منزلشان نشسته بودیم از من پرسید دختر کی هستی ؟ منم با دستپاچگی گفتم دختر فلانی .بعد بهم گفت بزرگ شدی ها وانگار بهم بال داده بودند .از یک طرف خوشحال بودم و از طرف دیگر اینکه به دید اون هنوز یه بچه ای بیشتر نیستم. ........
|
|
خوب یادم هست اولین باری که او را دیدم . اواسط شهریور. شاید قبل هم دیدمش ولی آن دفعه چیز دیگری بود. درست دوازده سالم بود که دیدمش منزل یکی از اقوام مشترکمون در تهران . با اینکه سن کمی داشتم و ده سال ازمن بزرگتر بود ولی ازش خوشم اومد .یادم میاید چون قدم در فامیل به نسبت سنم از همه بلندتر بود دیگران فکر میکردند که من از خواهر بزرگترم هم بزرگترم . او از اقوام ما بود محل سکونتش تهران بود و من دریکی از شهرستانهای شمالی. تابستان ۶۵ برای مسافرت به تهران رفتیم . عشق من از همونجا اغاز شد البته اگر بشود اسمش را عشق گذاشت ولی برای من همه چیز شده بود .فکرم، خیالم ،خوابم وخوراکم وجالب اینکه خودش اصلا مرا نمیدید. زمانی که با هم بیرون میرفتیم و نگاه او متوجه ی دخترای دیگر بود من غصه میخوردم .در این سن چنین چیزهایی بعید بود، اما برای من شاید چون پیش در امدش حرفای دیگران بود؛ از جمله پدر و مادرش که همیشه به من توجه بیشتری میکردند . حتی پدرش دوبار بی من گفت؛ عروس خودم هستی ومادرش هم همینطور. او علاوه بر خودش دوتا برادر دیگه داشت و من نمیدونستم که پدرش مرا برایکدوم پسرش در نظر دارد ، ولی من از او بیشتر خوشم میامد نمیدانم چرا ؟؟حس بود ، باز ی بچه گانه، حرف دیگران ...... البته میدانستم شاید این یه خیال باطل باشد ولی به هر حال ملکه ی ذهنم شده بود . در طول چند روزی که تهران بودیم خوش گذشت به خصوص برای من جالب بود چون تقریبا تمام ذهن مرا پر کرده بود .بعد از اینکه برگشتیم بیشتر فکرم مشغولش شد وجالب اینجاست که این عشق یکطرفه بود وجالبتر اینکه من برای اون حکم یه بچه را داشتم و از همه بدتر اینکه شاید در سال فقط یکبار او را میدیدم ولی به همان هم دلم خوش بود . اگر جایی اسمی از اوبه میان میامد گوشم را تیز میکردم که بشنوم چی میگویند. روزها گذشت وبعد از چند ماهی شنیدم که به خدمت سر بازی رفته . شاید کسی باورش نشود انگار دنیارا بر سرم خراب کردند . از اینکه اون مردی که در ذهنم پا گرفته وقرار است با اسب سفید عشق بیاید و مرا به قصر رویاهام ببرد خدمت رفته وترس از دست دادنش دیوانه ام میکرد . چه میشه کرد من به ظاهر جلوی دیگران درست بر عکس علاقه ی قلبی ام مجبور بودم بگویم از او خوشم نمیاید که حرفی از من نقل ونبات مجالس ومهمانی ها نشود.............. ادامه دارد
|
|
کاش میشد در این دنیای وانفسا خودم باشم گاهی کاش میشد به دور از هر سایه ای هر نوع معذورات خودم باشم گاهی کاش میتونستم برای یکبار هم شده واسه دل خودم تصمیم بگیرم خدایا کمکم کن |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سکوت کویر ذهنم را هجا میکنم
|
| پیوندهای روزانه |
|
تنهایی(غم) از لبها تا قلب پسر کاتاتونیک(مه دی) انجمن هبوط آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 |
|
RSS
|