تبليغاتX
هجای ذهن -
سکوت کویر ذهنم را هجا میکنم
 

روزها و هفته ها و ماه ها هم  از پی هم میگذشتند. هر سال شاید یک یا دوباری  او را میدیدم که اصلا او از حس درونم خبر نداشت و چون بزرگتر میشدم و حر فهای بیشتری در مورد اینکه من رو برای کسی در نظر گرفتند  بیشتر به گوشم میرسید  و این امیدوارم میکرد فقط از اینکه این چیزها رو میشنیدم روحیه میگرفتم فکر میکردم  عشق یعنی همین. آن هم یک طرفه و تازه جرات هم نداری به کسی چیزی بگویی چون امکان اینکه حرفهای نا مربوط بزنند زیاد  است .درست  یادم نیست میدانم جز او به کسی  فکر نمیکردم و هر سال عید یک دفتر جدید میگرفتم و تا اخر سال فقط مینوشتم تا حسم رو لااقل به ان صفحه های سفید منتقل کنم .

خواهر زاده اش دختر عموی من بود و من از طریق او میتوانستم در مورد داییش چیز هایی رو بپرسم هرچند ۵ سالی از من کوچیکتر بود ولی حداقل کنجکاوی های کودکانه ام  حل میشد.

 شاید دو سالی بود که او را  ندیدم و  یکباردر سال ۶۹ بود که او را  دیدم. به طور دقیق یادم نیست ولی من با او تو خیالم خوش بودم و حرفهایی که همیشه از اطراف میشنیدم که پدر ومادرش خیلی مایل هستند تا من عروشان شوم .

چه خیال خامی وچه ساده بودم ،فکر میکردم چون عاشقش هستم پس همه چیز ها حل شدنی ست و واقعا  باورم بر این بود که عشق است  اگر میشد با کسی احساس درونی ام را بگویم وتهمت  از راه بدر شدن  به من نزنند شاید فرق میکرد اما زهی خیال باطل . الان که به گذشته نگاه میکنم خنده ام میگیرد از اینکه چه ساده به قضیه نگاه میکردم و و او را بدون اینکه از لحاظ شخصیتیش بشناسم عاشقش شدم وگریه ام میگیرد  از اینکه بدا به حالم که عاقلی نبود که به من  بگوید  کجای کارم ؟؟.

متاسفانه یکی از کسانی که به این علاقه دامن میزد مادر خودم بود دوست  داشت او دامادش شود دلیلش را هم  نمیدانم شاید به خاطر وضع مالی ... و حالا به حال مادرانی که  با کوته نظریشان سهمی در از بین بردن اینده ی فرزندانشان دارندتاسف میخورم . واقعا هنوز نفهمیدم فقط میدانم همیشه جلوی من از اون تعریف میکرد.

در کل دختر شلوغ و شیطونی بودم که کافی بود یه سوژه ای ببینم تا  آن را به طنز ربط دهم .از کودکی شلوغ بودم و یادم میاید چون مادرم به خاطر مشغله ی زیاد همیشه مرا نزد همسایگان میگذاشت تا مراقبم باشند که مادرم به کار های اقوام پدریم برسد و چون همسایه ها از شیطنت من عاصی میشدند مرا میترساندند .البته نا گفته نماند که کودکی من هم متاسفانه دوران  خوبی نبوده .

درست ۱۵ سالم بود که از مادرم حلقه اش را گرفتم تا در دستم بگذارم  که  کسی به خواستگاریم نیاید.تا حدی موفق هم بودم .

چون دیدم خواهرم راکه هیچ گونه امادگی برای ازدواج ندارد فقط به این خاطر که سنش دارد بالامیرود شوهرش دادند. من همیشه در فامیل ادم سنت شکنی بودم دلم میخواست خودم تعیین کنم خودم انتخاب کنم . با انکه همیشه پرو بالم را میبستند ولی من تشنه ی بیشتر دانستن بودم و مادرم که میدید نمیتواند جلوی من را بگیرد میگفت دوره ی اخر زمان شده وهمیشه در حال بستن عقاید وافکارم وکارهای من بود. 

ولی به خدا من فقط میخواستم بیشتر بفهمم که آن طرف این سد یا دیواری که برایم گذاشتن چیست و همینکه خواهرم که آن طور ازدواج کرده ،نکند من هم دچار این سر نوشت  شوم و البته اینجای کار را درست فکر کرده بودم .

دیگر کم کم بزرگتر میشیدم ولی متاسفانه فقط سنم بالاتر میرفت . من در خانواده ای بزرگ شدم که مادرم زیاد عاقلانه فکر نمیکرد البته در حد توانش هر چی بود انجام میداد ولی عاقلانه نبود متاسفانه مادرم هم دوران کودکی خوبی نداشت بعد از فوت مادربزرگم زمانی که ۴ سالش بود از خانه ی پدری توسط مادر رانده میشود وجایی نداشت جز خانه ی داییش که اونیز متاهل بود ودر واقع یعک نان خور به آنها اضافه شده بود ومادر من وظیفه اش نگهداری از بچه های انها وکار در منزل بود ودر واقع هیچ کودکی نکرده بود.

 زندگی  نا موفق فرزندانش نمونه ی بارز افکار نا عاقلانه اوست و پدری که حتی در مورد  ازدواج خواهرم نتوانست نه بگوید چون خواهرم با آن اقا صحبت کرد به این دلیل که صحبت کرده ست (ویا  خالی کردن شانه زیر بار مسولیت) پدرم فکر میکرد که اگه این ازدواج سر نگیره دیگه کسی به خواهرم نگاه نمیکنه . دیگه تا این حد سنتی و من یه آدمی بودم که میخواستم از این حدی که برامون گذاشتم بروم اونطرفتر و در واقع فراتر ببینم چه خبره که اینطور برامون سد  گذاشتند . یک مادر ساده و سنتی و یک  پدر سنتی  با اینکه تحصیل کرده بود .بگذریم من همیشه دلم میخواست وارد اجتماع بشوم وارد مردم بشوم ببینم چه خبره چهچیز در فراتر از این محیط خانه وخانواده  میگذرد  ولی همیشه نه جلوی صورتم بود یا دیوارهای بلند نمیشود، چرا ،نباید ،واسه دختر خوبیت نداره ، این چیزها ولی نمیتوانستم سرِ ِ سرکشم را  بکِشم و دلم میخواست بفهمم اطرافم چی میگذره ولی وقتی پر و بالتو ببندند چه میشود کرد ؟

در  همان سنین برای خودم در محیط خانه به کارهای هنری میپرداختم تا نیاز مالی به پدر م نداشته باشم چون یک پدر فرهنگی وشش سر عائله و اینکه میخواستم برای اینده ام برنامه ریزی کنم که اگر او با من ازدواج نکرد لا اقل سر بار خانواده نباشم و برای همین باید پولی جمع میکردم تا دوره ی آرایشگری را بگذرانم واتفاقا با چه درد سرهایی این دوران هم طی شد مخالفت پدرو........

  دوست داشتم رو پای خودم بیایستم و تا حدودی با اینهمه معذورات موفق هم بودم .

درست شهریور ۶۹ بود که اسرای جنگی آزاد میشدند و چون برادر بزرگترش هم در زمان جنگ  اسیر شده بود ، ما همه چند روز قبل از ازادی برادرش به منزلشان  رفتیم .خیلی رفت و امد بود ودر یکی از همان روزها خودش امد شهرستان و من که چیز ی یا کاری از دستم بر نمیامد جز اینکه ببینمش و نگاهش کنم و اگر هم او نادانسته نگاهم میکرد بدون اینکه از دلم خبری داشته باشه برام جالب و خوشایند بود .

یادم می اید در یکی از همان روزها نزدیک غروب بود رو ی پله منزلشان نشسته بودیم از من پرسید دختر کی هستی ؟ منم  با دستپاچگی گفتم دختر فلانی .بعد بهم گفت بزرگ شدی ها وانگار بهم بال داده بودند .از یک طرف خوشحال بودم و از طرف دیگر اینکه به دید اون هنوز یه بچه ای بیشتر نیستم. ........

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/31ساعت 5:17 PM  توسط تلاطم |